روز 12 آذر مصادف بود با روز جهانی معلولین، اولین روزی که یاسر، پس از سالها در حصر اعتیاد بودن، دمیدن صبح برایش رنگ و بویی دیگر داشت. صبحی که سرشار بود از امید و میل به زندگی. درصبح این روز وقتی که یاسر از خواب برخاست با کمال تعجب دریافت که دیگر نیازی به مواد مخدر ندارد. باورش سخت بود. دریغ از سر سوزنی خماری و میل به مصرف. مگر می شود؟ خوردن روزی سه گرم تریاک کجا؟ اینکه حتی مصرف مواد به ذهنت خطور نکند کجا؟

یاسر صبح آن روز تازه فهمید که در تمام آن سالها خواب بوده است. تازه فهمید که بیداری یعنی چه؟ بله، آن روز اولین روز رهایی یاسر از زندان پر از هول و ولای اعتیاد بود ...

12 آذر روز جهانی معلولین بود روزجهانی یاسر و امثال یاسر. ممکن است اکثر ما که هیاهوی زندگی و مشکلات خاص خودش در برمان گرفته، وقتی تقویم جیبی مان را نگاهی می اندازیم، از تمام 365 روز سال تنها روزهایی را بجوییم و برایمان خوشایند جلوه می کنند که تعطیلند، روزهایی که از لابلای آن همه روز سیاه، با رنگ قرمز خود نمایی می کنند. روزهایی برای کمی آرامش ...

12 آذر برای یاسر نه قرمز بود نه سیـــــــاه، در زردی و سوز و سرمای اواخر پاییز این روز برای یاسر سبز سبز بود!! سبزترین روز زندگی!
بخاطر مشغله ای که داشتم فرصت این نشد که در اولین روز رهایی یاسر که یک معلول جسمی حرکتی است و اولین روز رهایی اش مصادف شده بود با روز جهانی معلولین، با این مسافر عزیز صحبتی داشته باشم. لیکن برای بازگویی واقعیتی از واقعیتها هیچ گاه دیر نیست.

نوشته هایی که در زیر آمده خلاصه ای از صحبتهایم با یاسر پس از ده روز رهایی است :

سلام یاسر جان، لطفا" خودتو معرفی کن:
سلام دوستان یاسر هستم یک مسافر، مصرفم 3 گرم تریاک خوراکی بود، با روش تدریجی کنگره 60 با راهنمایی آقای مسعود حیدری، ده روزه که رها شدم، معلول جسمی حرکتی ( سی پی ) هستم و 31 سالمه، لیسانس علوم تربیتی از دانشگاه آزاد

بهت تبریک میگم، اگه دوست داری کمی از معلولیتت برای ما بگو؟

من یه معلول مادرزادم، زمانی که متولد شدم بخاطر شغل پدرم، حدود دو سال بود که محل زندگیمون در شهرستان پاوه بود، میگن شبی که به دنیا اومدم مادرم تنها توی خونه بوده و بخاطر نبودن امکانات مجبور شده در منزل زایمان کنه، همین مساله باعث شد که من معلول بشم، اون زمان برگشته بودیم تهران و زندگی می کردیم، والدینم منو توی یک مدرسه استثنایی ثبت نام کرده بودن، اونجا همه مثل من معلول بودن، دوران ابتدایی و راهنماییم رو توی مدرسه اسستثنایی گذروندم ولی سال اول دبیرستان رفتم یه دبیرستان معمولی، اونجا هیچکس مثل من نبود و فقط من معلول بودم، اوایل مدیر مدرسه راضی به ثبت نامم نمی شد ولی با اصراری که من کردم منو ثبت نام کرد، در چند ماه اول هیچ کدوم از بچه ها منو نمی پذیرفتن و از این بابت خیلی اذیت می شدم ولی به مرور توی دل همه بچه های دبیرستان جا باز کردم به طوری که دیگه همه منو دوست داشتن ...

از یاسر پرسیدم : اولین باری که مواد مخدر مصرف کردی یادته؟ چی شد که رفتی سمت مصرف مواد مخدر؟

19 سالم بود، منم دوست داشتم مثل هم سن و سالهای خودم عاشق بشم و به کسی دل ببندم، یک دل بستگی دو طرفه، این اتفاق افتاده بود و من مدتی بود به دختری که دوسال از من کوچکتر بود علاقه مند شده بودم، زندگی برایم رنگ و بویی دیگه پیدا کرده بود، وقتی حس می کردم یک نفر هست که بدون در نظر گرفتن شرایطم دوستم داره خیلی برام لذت بخش بود، من عاشق شده بودم!

ولی روزهای خوب بیشتر از سه سال دوام نداشت و اونم موقعی بود که مادرش از ارتباطمون با خبر شد و تنها بخاطر اینکه من معلول بودم دیگه اجازه نداد همدیگه رو ببینیم، انگار دنیا رو سرم خراب شده بود، شب و روزهای سختی رو می گذروندم، معلولیتم باعث شده بود از اونی که دوستش دارم جدا بشم، دیگه هیچ چیز برام مهم نبود.! بدتر از همه اینکه وقتی خانوادم متوجه حال و روز من شدن هیچ کمک و دلداری به من ندادن و بجای اینکه در کنارم باشن و به عشق و احساسم احترام بذارن یکسره من و احساساتمو سرکوب می کردن، خیلی خیلی احساس تنهایی می کردم دوست داشتم یک نفر پیدا بشه که باهاش دردودل کنم، یک نفر که حرفمو بفهمه و درکم کنه ولی هیچکس نبــــــــــــــود !!

چندتا از پسر عموهام که خونشون شمال بود مصرف تریاک داشتند، خیلی پیش میومد که وقتی به خونشون می رفتم در حال مصرف تریاک باشن، ولی هیچ وقت حتی فکر مصرف مواد هم به ذهنم خطور نکرده بود، تا اینکه یه روز از همون روزهایی که دیگه از همه چیز و همه کس و حتی از خودم خسته شده بودم، رفتم خونشون، چند تا از دوستاشون هم پیششون بودن و البته در حال مصرف مواد، حرفهایی که اونجا رد و بدل می شد خیلی بدلم مینشست، اونجا همه مهربون بودن و می نشستن پای حرفام و بهم احترام می گذاشتن، خیلی ازون محفل خوشم اومد، اونجا کسی به طرز سیگار کشیدنم نمی خندید و هیچکس چای خوردنمو مسخره نمی کرد، همه افرادی که اونجا بودن منو مثل یه آدم معمولی می دیدن و کسی بعنوان یک معلول نگاهم نمی کرد و این بود که برای اولین بار مصرف تریاک را تجـــربه کردم، اون موقع بود که از تماشاچی بودن دراومدم و به یک بازیگر تبدیل شدم، وقتی تریاک مصرف کردم انگار همه چی آروم شده بود و حس خیلی خوبی داشتم، حس می کردم دارم روی ابرها راه می رم، اون روز باتمام وجود حس کردم که تریاک بهترین چیزیه که می تونه تسکینم بده و کمی از بار شکست عاطفی سختی که خورده بودم را کم کنه، پیش خودم می گفتم بخاطر اینکه توی تهران زیر ذره بین خانوادم هستم و کسی رو نمی شناسم که مواد تهیه کنم و جایی برای مصرف ندارم پس غیر ممکنه که یه روز معتاد بشم ...

با توجه به معلولیتت آیا آماده سازی و مقدمات مصرف برایت سخت نبود؟

در دوران طلایی اعتیادم فقط زمانی مصرف می کردم که به شهرستان می رفتم، اونجا که پسر عموهام کمکم می کردن تا تریاک بکشم، این مساله بیش از 2 سال طول کشید، تا اینکه بعد از مدتی متوجه شدم که میشه به جای کشیدن تریاک، اونو خورد و این بود که دیگه در تهران هم خودم با پرس وجویی که کردم افرادی که فروشنده مواد بودن رو شناختم و خودم می رفتم و از آنها تریاک می گرفتم، مردادماه 79 بود که برای اولین بار خماری را لمس کردم. چند روز مصرف می کردم و چند روز با قرص خوردن مصرفمو کنار میگذاشتم تا بمرور مصرفم هرروزه شد ..

تااینکه رفتارهای اعتیادگونه ام مثل دیر به خونه اومدن و صبح دیر از خواب بیدارشدن، دروغ گفتن و مرتب نبودن سر و وضعم باعث شد که خانوادم بهم شک کنن و یک روز که رفته بودم برای خرید تریاک، پدرم تعقیبم کرد و درست لحظه ای که داشتم از فروشنده تریاک می خریدم مچمو گرفت و به خونه برد و توی اطاق حبسم کرد، بعد از چند روز خماری کشیدن از لحاظ جسمی کمی بهتر شده بودم ولی خیلی بی قرار و پرخاشگر شده بودم تا جایی که منو بردن پیش یک روانشناس، ایشون گفت که من باید در کلاسهای خاصی شرکت کنم تا مشکلاتم برطرف بشه وکاری از دستش برنمیاد، منم بعداز مدتی مصرفمو از سرگرفتم ...

چطور با کنگره 60 آشنا شدی ؟

یک موتور سه چرخه داشتم که باهاش رفته بودم حوالی میدان انقلاب جنس بگیرم، توی کوچه پارکش کردم و رفتم، وقتی برمیگشتم تابلوی کنگره 60 را دیدم، کنجکاو شدم که از روش درمانی کنگره سر دربیارم، رفتم داخل کنگره و با یکی از بچه ها مشاوره کردم ولی از اونجایی که خواستم برای درمان قوی نبود موندگار نشدم.

حدود چهار، پنج سال به همین منوال گذشت، توی این مدت دانشجو هم بودم، ولی چه دانشجویی؟ صبحها تا لنگ ظهر خواب بودم و به کلاسهایم نمی رسیدم، اگر سر کلاسهایم حاضر می شدم یا چرت نشئگی می زدم و یا دهان دره که این قضیه منو پیش بقیه تابلو میکرد، به هر صورتی که بود درسمو تموم کردم.

از شروع سفرت بگو...

اویل سفر، اصلا" برایم قابل قبول نبود که بتونم مصرفمو کم کنم، برام عادت شده بود که صبح وقتی از خواب بیدار میشم قبل از صبحانه 3 گرم تریاک بخورم ولی وقتی طبق برنامه ای که راهنمایم بهم داده بود سفر کردم، سه گرم تریاکو باید توی سه وعده یک گرمی مصرف می کردم، روزهای اول خیلی می ترسیدم که اینکارو بکنم ولی بعد از مدتی متوجه شدم که با یک گرم هم میشه صبح رو به ظهر و ظهرو به شب رسوند، توی پله های بعدی بمرور بجایی رسیدم که باورش برام سخت بود، با وجود اینکه هر 21 روز مصرفم کم و کمتر می شد حالم بهتر از قبل بود و به جایی رسیدم که با یک وعده سی میلی گرم تریاک حالم از اون روزهایی که 3 یا 4 گرم تریاک می خوردم بهتر بود و لذت خاصی می بردم ...

باتوجه به معلولیتت، تا چه اندازه کمک راهنما و دوستانت در رسیدن به رهائیت تاثیرگذار بودند؟

راستشو بخواهید اگه کمک همسفرم ( جمال ) و دوستم مرتضی و همچنین راهنماییها و پی گیریهای راهنمای عزیزم نبود هیچ وقت فکر نمی کنم می تونستم حتی یک روز از سفرمو پشت سر بگذارم، این عزیزان از همه نظر منو کمکم می کردند و تنهام نمیگذاشتن، بخاطر اینکه خانوادم به هیچ وجه پذیرش روش درمانی کنگره 60 رو نداشتن و باتوجه به شرایط خاصی که من داشتم ( معلولیت ) خیلی برام سخت بود که بخوام طبق برنامه ای که راهنمام گفته بود دارومو وزن کنم و بخورم، برای همین زحمت اندازه گیری و وزن کردن جیره های مصرفیم گردن همسفرم ( جمال ) بود و این خیلی کمک بزرگی بود برای من، خیلی از مرتضی عزیز ممنونم که که مثل یه برادر همیشه همراه من بود و بهم امیدواری می داد و این باور را در من بوجود آورد که میشه یه روزی برسه منم بتونم بدون نیاز به مصرف مواد یک زندگی آروم، همراه با حال خوش داشته باشم.

و در مورد راهنمای شما ( مسعود حیدری )

(یاسر آهی می کشه و دوسه قطره اشک از پشت عینکش راهی گونه هاش میشه و میگه )


آقای مسعود حیدری برای من همیشه حکم یه فرشته و ناجی رو داشته که با تمام وجودش منو کمک کرد و من را تحمل می کرد و خم به ابرویش نمی آورد، آخه من که یه مسافر معمولی نبودم، به جرات می تونم بگم هیچ راهنمای دیگه ای بجز آقای حیدری نمی تونست منو تحمل کنه، شاید از لحاظ مصرف مواد نسبت به خیلی ها تخریبم کمتر بود ولی کوهی از تخریب و خستگی از همه چیز و همه کس در من وجود داشت، شکستهای عاطفی قبل اعتیادم، پذیرش نداشتن خوانواده ام، اینکه حتی نمی تونستم یک لیوان چایی دستم بگیرم یا یک نخ سیگار روشن کنم و خیلی از مسائل دیگر که من از آنها محروم بودم.

راهنمام منو با کوله باری از بهم ریختگی و ناامیدی بغل می گرفت و اگه گله و شکایتی از وضعیتم می کردم همیشه می گفت : حق با توست، فقط زمان بده، همه چی درست میشه!!

به ( زمــــــان ) اشاره کردی، خیلی از افراد مصرف کننده مواد مخدر هستند که چه بسا از اعتیادشون هم به ستوه اومدن و خسته شدن ولی دنبال این هستن که خیلی سریع در عرض چند روز مواد مخدر را کنار بگذارند و به یک انسان معمولی و متعادل تبدیل بشن،

یاسر به این افراد چی داره که بگه؟

بنظر من یک فرد مصرف کننده مواد مخدر یک هفته ای یا یک ماهه معتاد نشده که بخواد در مدت کوتاهی و فقط با قطع مصرف و از بین رفتن خماری بتونه اعتیادشو درمان کنه و به یک آدم متعادل تبدیل بشه، مصرف مواد مخدر فقط جزء کوچکی از تخریبهای اعتیاده که به فرد مصرف کننده وارد شده، هزار و یک مشکل هستش که با اعتیاد درجسم و رفتار و فرهنگ یک فرد مصرف کننده بوجود اومده. این بازسازی فقط با گذشت زمانه که به مرور صورت می گیره و همون طوری که جسم بهتر و متعادل تر میشه نگاه و رفتارهای اعتیاد گونه فرد مصرف کننده کم و کم تر میشه. کنگره 60 بدنبال اینه که فرد بعد از درمانش به یک آدمی تبدیل بشه فرای آدمهای دیگه ای که توی جامعه هستن، یک آدمی که در همه زوایای زندگی شخصی و اجتماعیش، تعــــــــــادل به چشم بخوره.

توی صحبتهات از اجبار و زور در ترکهایی که تجربه کردی گفتی، حالا که به رهایی رسیدی تفاوتهای ترک اعتیاد با درمان اعتیاد را در چه چیز میبینی؟

اگه خیلی خلاصه بخوام بگم اینکه من در ترکهایی که تجربه کردم هیچ وقت حال خوشی نداشتم، شاید باور نکنید ولی توی همین چند روزی که به درمان رسیدم تازه معنی حال خوش را فهمیدم. حالی که قابل مقایسه با هیچ لذتی نیست، از تک تک لحظه هام لذت می برم، از طبیعت، از درختان، از پرنده ها، از همه چی ... !

وقتی ترک می کردم همیشه با کوچکترین چیزی بهم می ریختم، صدای بوق یک ماشین، گریه یک بچه یا خیلی چیزهای جزئی دیگه کافی بود تا از این رو به اون رو بشم، نگاه افراد جامعه به چشم یک معلول همیشه برایم غیر قابل هضم بود ولی الان که به درمان رسیدم دیگه خبری از هیچ کدوم از اونها نیست، بینش و نگرشم نسبت به اطرافیان، نقطه تحمل و صبرم، اعتماد به نفسم و  .... همه از زمین تا آسمون فرق کرده، همه و همه اینهارو مدیون آموزشهای راهنمایم و کنگره 60 هستم.

بنظرت اعتیاد درمانگر ندارد یعنی چـــــــه؟

یعنی اینکه هر فرد مسافری خودش مسئول طی کردن دوره درمانشه و نباید بار مسئولیت درمانشو به گردن جامعه، خانواده و اطرافیانش بندازه باید با کمال شهامت بازپرداخت بدهیهای اعتیاد و تخریبهاشو به عهده بگیره تا موفق بشه. راهنما به عنوان کسی که این راهو رفته بیشتر نقش یه انگشت اشاره رو داره که مسیر حرکتو نشون می ده، افرادهای درمان شده هم بعنوان الگو خیلی می تونن در هر چه جلوتر رفتن یک رهجو در راهی که در پیش گرفته موثر باشن ولی در نهایت اونی که باید حرکت کنه و سختیهای این سفرو به جون بخره تنها خود فرده نه کس دیگه.

از حال و هوای این مدتی که به درمان رسیدی کمی برام بگو؟

راستشو بخواهی من در این چند سال اعتیادم همیشه حسرت روزهای دبیرستانمو می خوردم و حس و حالی که اون روزها داشتم، توی این چند روزی که به رهایی رسیدم احساس می کنم برگشتم به روزهایی که دبیرستانی بودم و همون حال و هوارو دارم، همون سرخوشی، همون انرژی و جنب و جوشو دارم، در یک جمله احساس می کنم جوان شدم.

صحبتی برای افراد مصرف کننده ای که از درمان اعتیادشون ناامید شدند داری؟

بهشون می گم دست روی دست گذاشتن و نشستن فایده ای نداره، از جاتون بلند بشید و با خواست قوی درمانتونو با یک روش علمی و منطقی شروع کنید، جون خواســــــــــتن، توانستــــــن است!!

کلام آخر؟

پایان هر نقطه سرآغاز خــــــــــــط دیگری ست ...

آنکس که عاجز از خلق لحظه هاست، معلول است
نه من ... روح بلند آدمیت فراتر از هر معلولیتی است

بااحترام، مسافر علی ضیائی
منبع : وبلاگ معجـــزه