فرق نگاه ....

2911278950669141761_688.jpg

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پا یش قرار داده بود ، روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفاً کمک کنید روز نامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت ، فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او نیز چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را بر داشت آ ن را  برگرداند واعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه واسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته ، بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچ وقت ندانست چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد :

امروز بهار است , ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید , خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد , باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است , حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل , فکر , هوش , و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید !