دل نوشته اي از يك مسافر خانم

سیاهی بود و سیاهی

 

( پیامی برای خانم های مصرف کننده : باور کنید مصرف الکل و قرص های اعصاب و آرام بخش تخریبش بیشتر از شیشه ، کراک ، هروئین و… می باشد . )

( ای عزیز تا قبل از این که کاری جبران ناپذیرانجام بدهی ، این پیام را بخوان ، شاید تو به اندازه من خوش شانس نباشی ، و بدان صفت گذشته در انسان صادق نیست بلکه جاریست و تو هم میتوانی همان طور که من و ... توانستیم )

 

سیاهی بود و سیاهی ، تاریکی بود و رنج ، فراموشی بود و بی خبری ، تنهایی بود و در خود گم شدگی ، نمیدانستم کجا بودم ، نمی دانستم با که بودم ، نمیدانستم کی صبح بود و کی شب ، همانطور که دنیا مرا فراموش کرده بود من هم دنیا را ، آنقدر می نوشیدم تا بتوانم به بدبختی ها و سختی هایم نیندیشم ، آنقدر نوشیدم و نوشیدم که دیگر الکل هم کم آورد و قرص های آرام بخش به آن اضافه شد ، رفتم و رفتم تا مرگ را به زنده بودن ترجیح دادم.

زمانی به خود آمدم که یک جا مثل یک تکه گوشت افتاده بودم ، دستهایم قفل بود و راه نفسم تنگ ، انگار توی قبری خوابیده بودم . بر روی سرم ، بر مچ پاهایم ، درون حلق و گلویم ، خلاصه در هر عضوی از بدنم وسائل پزشکی نصب بود ، به سختی خود را تکان دادم و مچ یکی از دستانم را آزاد کردم ، سرم مچ پایم را بیرون کشیدم و دو دستم را به طرف صورتم بردم و هرچه بود و نبود را بیرون کشیدم ، به خود نگاه کردم ، به کسی که روی تخت خوابیده بود ، ولی من نبودم ، شخصی بود آنقدر چاق و پف کرده که عرض تخت را گرفته بود ، ولی واقعیت این بود که آن شخص من بودم ، که در بخش آی سی یو بعلت خود کشی بستری شده بودم، پنج روز در کما رفته بودم و به لطف خداوند از کما بیرون آمدم ، و با دیدن حال و روز خودم از ترس دوباره بیهوش شدم . از این ناراحت بودم که چرا به هدفم نرسیده بودم و هنوز زنده ام ( بماند که امروز هدف اصلیم را به اذن خداوند و به کمک کنگره60 در زندگی ام پیدا کردم )

دو روز بعد از ترخیص از بیمارستان خانواده ام مرا به یک مرکز درمانی بردند و من هم که بر اثر استفاده الکل و قرصهای اعصاب تعادل درستی نداشتم و توهم زیادی داشتم  فکر می کردم ، مرا می خواهند در یک دیوانه خانه بستری کنند ، غافل از این که خود یک دیوانه خانه سیار بودم .

در همان لحظه که وارد دیوانه خانه شدم خانمی سفید پوش در کنارمان آمد و به پدرم گفتند ساعت پنج تشریف بیاورید دنبال دخترتان ، و ایشان من را راهنمائی کردند داخل یک سالن بزرگ که پر از بادکنک بود و من را روی یک صندلی نشاندند (البته الان هم همانجا می نشینم ، ولی ای کاش روز اول نشانه ای روی آن صندلی گذاشته بودند ) با خود گفتم حتمأ تولد یکی از بچه های پرستارهاست ، نمی دانم چه مدت زمانی طول کشید که نا خود آگاه از جا بلند شدم و ایستادم ، نگاهی به اطراف انداختم دیدم همه ایستادند .

ترانه ای پخش می شد :

( می دمد خورشید از عظم و ایمان تو         یاد حق در راهت شد نگهبان تو

دیو بد شهر جان را ویرانه کرده بود           جان و تن در چنگ شیطانها برده بود)

از همان شروع ترانه اشکهای من جاری شد تا زمانی که جشن تولد فرا رسید ، دیدم که به جای جشن تولد کودک چهار ، پنج ساله جشن تولد خانمی پنجاه ساله است .

( این را هم بگویم تا جشن تولد یک سال رهایی خودم از بیماری اعتیاد روز شماری می کنم )

به علت نداشتن تعادل و آگاهی در آن زمان شروع به خنده کردم حالا نخند کی بخند . بعد از پایان جشن برای مشاوره من را کنار پیری بردن و دخترخانمی هم نزد ایشان نشسته بودند و از من سوالهایی می پرسیدند ، خانمی که سوال مبپرسید گفت: ببین عزیزم من مصرف شیشه داشتم و با تخریب خیلی بیشتر از تو ، ولی با آموزشهایی که از اینجا گرفتم یک سال می شود که آزاد و رها هستم ، با خودم گفتم می خواهد سر من را که حداقل ده سال ازش بزرگترهستم کلاه بگذارد ( یا دکتراست یا می خواهد طرح بگذرانه داره از من حرف می کشد برای کامل شدن اطلاعات خودش ) ، اینها با خودشان چه فکری میکنند ؟! همان لحظه آن پیر را مهندس صدا زدند ، با خود گفتم دکترا خیلی کار توانستند انجام بدهند حالا یه مهندس هم بهشان اضافه شد ، زمان خداحافظی به قول خودشان آقای مهندس گفتند قرص هایت را ادامه بده ، الکل را قطع کن ، (خدا وکیلی ازاین حرف که گفتند قرصهایت را بخور کیف کردم ) و به من گفتند از نشریات پکیج تهیه کن ، ایشان گفتند پول داری گفتم نه دوازده هزار تومان به من پول دادند برای تهیه پکیج از نشریات ، و گفتند هم خودت و هم پدرت سی دی درون پکیج را ببینید ، سه شنبه ساعت دوازده در کلاس حاضر باش و به پدرت هم بگو روز پنج شنبه ساعت دوازده اینجا باشد.

با خود در این فکر بودم که دوازده هزار تومان قرض دادند که من بده کار بشوم و به خاطر پرداخت بدهیم مجبور باشم سه شنبه هم بیایم ، حتمأ پنج شنبه هم میخواهند پول کلانی از پدرم بگیرند .

سه شنبه در کلاس حاظر شدم، بدهیم را به آقای مهندس پرداخت کردم و به ایشان گفتم پدرم روز پنج شنبه خدمت میرسند.

( روز پنج شنبه فرا رسید و صحبت های گفته شده بین آقای مهندس و پدرم فقط به منظور گرفتن مجوز از پدرم بابت درمان من از طریق شربت ot  بود )

صحبت گرفتن پول کلانی هم مطرح نبود و از روز اول تا به امروز کسی از من پولی نگرفته.

بعد از سه جلسه شرکت در کلاسها متوجه شدم تمامی خانم های سفید پوش دکتر یا پرستار نیستند و همه مثل خود من روزی دچار بیماری اعتیاد بوده اند ، و وقتی برخورد آنها را با خود میدیدم با تمام وجودم عشق و محبتشان را احساس می کردم ، و قدرت عشق و محبت این عزیزان بود که باعث شد من به روش کنگره60 ایمان بیاورم .

و شروع کردم به درمان و خود را کاملا از هر نظر سپردم به راهنمای مهربان و دلسوزم .

 { این را هم بگویم که من برای ایشان ره جوی خوبی بودم و سر خود را برداشته بودم و با سر راهنمایم حرکت می کردم ، و با زحمات ایشان وعلم ودانش کنگره تبدیل به فردی مفید در خانواده ، در محل کار و مهم تر از همه شایسته خدمت گذاری در کنگره 60 شده ام و در نشریات و... فعالیت میکنم، حالامن باید برای تازه واردین قسم بخورم که من هم روزی در گیر ضد ارزش ها و دردام(اعتیاد)و(شیطان) بوده ام }

ستاره هستم مسافر

آنتی x مصرفی الکل و قرص های اعصاب درمان با ot

سفر اول 13 ماه و 20 روز راهنمای نازنینم سرکار خانم راد

رهایی 7 ماه و 2 روز