مسافر حسن 
آنتي ايكس هاي مصرفي : كراك و شيشه  * مدت زمان طي شده از سفر  5 ماه * مصرف قبل از سقوط آزاد : ؟ ؟ ؟



  به نام خالق هستي

يك شنبه ساعت 22 مورخ 1390/04/19

داشتم از كنگره ميومدم خونه ولي تو راه فكرم مشغول اين بود كه چرا راهنمام به من دستور سقوط آزاد داد ؟ (قطع مواد چند روزه) مگه من چه كار اشتباهي كردم ؟(لازم به توضيح است كه بعضي از مسافران سقوط آزاد را تنبيه مي دانند كه به نظر من سخت در اشتباهند). وارد خانه شدم بعد از سلام و احوالپرسي به همسفرم (مادرم) گفتم : بالاخره كار خودت رو كردي؟ با تعجب نگاهي بهم كرد و گفت : چي داري ميگي ؟!! گفتم : راهنمام دستور سقوط آزاد داده و رفتم داخل اتاقم و در رو بستم . روي زمين دراز كشيدم ، افكار عجيبي از ذهنم مي گذشت و تصاوير روزهاي قبل ، جلسات كنگره و سخنان راهنمام كه بيشتر خطاب به من بود و از جلوي نظرم مي گذشتو با خودم مي گفتم : بعضي از حرف ها حقيقت داره . با صداي همسفرم كه مي گفت : شام آماده است ؛ به خودم آمدم . بعد از شام همسفرم رو به من كرد و گفت : فكر ميكني خيلي زرنگي ؟! از قيافه ات معلومه كه كه ميزون و روبراه نيستي و خيال ميكني كه كسي نميفهمه . نگاهي بهش كردم و گفتم : من به چه زبوني بگم كه گريز نميزنم ؟ گفت : ميدونم گريز نميزني اما معلوم نيست داري چيكار ميكني كه اينطور بهم ريخته اي . چيزي نگفتم و رفتم اتاقم و دراز كشيدم و . . .

ساعت 22:50َ بود شايد نزديك به دو ماهي بود كه زودتر از 00:30َ نخوابيده بودم نزديكهاي ساعت 6:30َبود كه از خواب بيدار شدم يادم آمد كه تو سقوط آزادم از جام بلند شدم . به آشپزخانه رفتم ديدم برعكس هر روز همسفرم سماور را روشن نكرده ، يه نصف ليوان از آب سماور كه ولرم بود خوردم . رفتم حياط و يك سيگار كشيدم و به اتاقم برگشتم و يكي از سي دي هاي كنگره رو شروع كردم به گوش دادن و خوابم برد .

ساعت 9 صبح بود كه بيدار شدم بعد از نظافت شخصي رفتم و صبحونه خوردم . احساس كسلي ميكردم اما زياد نبود تا موقع ناهار خودم رو با س دي ها و سايت كنگره سرگرم كردم و بعد از ناهار نيم ساعتي با خودم كلنجار رفتم تا خوابم برد .

ساعت 21 با صداي همسفرم بيدار شدم احساس كسلی  و تنبلي و بيحالي شديد داشتم فقط ميخواستم بخوابم اما هرجوري بود بيدار شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم و اومدم سر سفره نشستم اصلآ ميل به غذا نداشتم و چند لقمه اي به زور خوردم اومدم داخل حياط سيگار بكشم كه يادم آمد كه 24 ساعت است مواد (داروي مصرفيم) مصرف نكردم . حال عجيب و غير قابل وصفي داشتم سيگار را روشن كردم و تا تهش كشيدم بعد از سيگار خميازه هاي پي در پي و ريزش اشك چشمانم شروع شد يك لحظه ياد دوران مصرف كراك افتادم كه اگر يك ساعت زمان مصرفم به تأخير مي افتاد  همين حالت با دل درد شديد و عطسه هاي پياپي امانم رو مي بريد ، موبه بدنم راست شده بود و ياد حرف هاي راهنمام افتادم كه مي گفت : نيروهاي بازدارنده در هر شكل و لباسي مي آيند تا يك مسافر را از هدفش دور كنند برگشتم اتاقم و خوابيدم .

ساعت 6:30َ صبح روز بعد بود وقتي بيدار شم تمام ماهيچه هاي بدنم گرفته بود و احساس بي حالي شديدي داشتم و سردردعجيبي سراغم اومده بود ، يه جورايي برام جاي تعجب داشت با اينكه 35 گرم ترياك توي كمدم بود ولي اصلآ ميل به مصرفشان نداشتم .

مورد ديگه اينكه وقتي كراك رو كنار گذاشتم كه تقريبآ مثل سقوط آزاد بود دل درد ، حالت تهوع ، پرش پا ، ناله در خواب و بالا آوردن زردآب ، عطسه هاي پياپي و خميازه هاي شديد داشتم ولي الان اين علائم خيلي ضعيف و جزئي اند .

ساعت 7:15َ تصميم گرفتم به راهنمام زنگ بزنم كه همين كار رو كردم ، بعد از احوال پرسي گفتم كه شرايط كمي برام سخت شده و دارم اذيت ميشم كه اندكي صحبت كرد احساس كردم بهم انرژي داد و گفت : تا بعد از ظهر صبركن . بلند شدم و رفتم دوش گرفتم . صبحانه را حوردم و به اتاقم رفتم ، حالم نه خوب بود و نه بد . باز هم به اين فكر افتادم كه نزديك به 38 ساعت است كه جيره مصرف نكردم.

با توجه به اينكه مصرف قبلي ام كراك و شيشه بود اوائل ورودم به كنگره و شروع سفرم از جيره ام خيلي لذت ميبردم بطوري كه 15 دقيقه كه از مصرفش كه مي گذشت صدايم دو رگه ميشد و عرق نشئگي روي پيشونيم مي نشست و يا كمي كه در لژيون صحبت مي كردم دهانم خشك مي شد اما نزديك به 40-50 روز بود كه اون علائم رو نمي ديدم و جيره پله ام را از روي عادت مصرف ميكنم و به قولي از جيره ام لذت نميبرم ، چي شده ؟ چه اتفاقي افتاده ؟

شايد تا امروز صبح فرصت اينكه به همين موضوع هم فكر كنم رو نداشتم و آنقدر براي خودم درگيري ذهني بوجود آورده بودم كه از حوادث و اتفاقات اطراف خودم و حتي اتفاقاتي كه در درونم مي افتاد بي خبر و غافل بودم .

ميشه گفت تنهايي بعضي وقت ها خيلي نياز است و باعث ميشه انسان كه ذاتآ فراموشكار است ، به تفكر و تأمل بپردازه و آرشيو كارهايش باز بشه و اعمال و كردارش را مثل يك آينه مقابلش به نمايش بگذاره و در اينجاست كه آدم ميتونه حسابش رو با خودش تصفيه كنه و يا كلاه خودش رو قاضي كنه . به ياد حرف هاي راهنمام مي افتم كه هميشه مي گفت : اولويت اول بايد درمان خودتان باشد يعني درمان خود شخص و بسته شدن پرونده مواد مخدر . چندين بار در جلسات راهنمام بطور خصوصي بهم گفته بود : نيستي ! الان مدتيست روبراه و ميزون نيستي . ولي من بخاطر عدم آگاهي با اصرار بهش مي گفتم ميزونم .(اعتياد براي من يك سري فرهنگ هاي غلط و اشتباه به همراه داشت و نيز من پايبند يك سري تعهدات پاي بساطي به رفقاي زمان مصرفم بودم كه انجام اين تعهدات در 45 روز گذشته انرژي بسيار زيادي از من گرفته بود ) شايد اگر اين تدبير راهنمام (سقوط آزاد)نبود به اين زودي به اشتباه خودم پي نميبردم و كم كم راه براي برگشتم به اعماق تاريكي داشت هموار مي شد . واقعآ نيروهاي بازدارنده در هر شكلي سعي ميكنند خود را به مسافر نزديك كنند و مانع ادامه راهش شوند .

ساعت 13:30َ براي ناهار بيدار شدم و به زور چند لقمه اي را خوردم .

ساعت 15:30َ بود كه تصميم گرفتم صورتم را اصلاح كنم با اينكه اصلآ حس اش نبود ولي به هر نحوي بود مقداري خمير ريش به صورتم ماليدم ، نميدونم تا به حال برايتان اتفاق افتاده كه موهاي سرتان درد كند ؟ تك تك موهاي ريشم درد مي كرد و با هر بدبختي كه بود اونها رو تراشيدم ، سردرد عجيبي داشتم به ياد حرف هاي راهنمام افتادم كه مي گفت : هدف هاي خودتون رو بنويسيد و به هر كدوم كه رسيديد جلوشون علامت بزنيد ، هدف هام رو توي ذهنم مرور كردم .اين سؤال برام بوجود اومد كه آيا در ابتداي سفر واقعآ دچار شور شده بودم ؟ يعني شور بدون شعور بوده ؟ به خودم جواب دادم : آري درست است ، واقعآ شور بوده چون ابتداي سفرم خلاصه اي از كارها  و اتفاق هاي روزمره ان را مي نوشتم اما الان چي ؟ در هفته اول كتاب عبور از منطقه 60 درجه زير صفر و تمام وادي ها و جهان بيني 1 و 2 را خوندم و سي دي هاي پكيج و آنهايي رو كه راهنمام معرفي كرده بود رو چندين بار گوش دادم و حتي سي دي هاي همسفرم رو گوش كردم اما الان كه روز هاي پنج شنبه بحث لژيون مان يكي از سي دي هاي كنگره هست را حتي يكبار وقت گوش كردن نداشتم . چه اتفاقي افتاده ؟ اصلآ مرا چه شده ؟به كل سردردم رو فراموش كرده بودم .

ساعت 16:40َ بود كه همسفرم صدام زد و گفت : بلند شو بايد بريم .(آخه امروز كارگاه آموزشي جلسه باز نمايندگي سمنان روزهاي سه شنبه است)

ساعت 17 بود كه رسيديم شعبه بعد از احوالپرسي با بچه ها رفتم تو آخه جلسه داشت شروع مي شد . نيم ساعتي از جلسه گذشته بود كه مجددآ سردردم شروع شد ، ميدونستم كه باز هم كار نيروهاي بازدارنده است و نبايد روي اين مسئله انرژي بذارم و اين مطلب كه راهنمايم گفته بود : كسي پيروز است كه در لحظه باشد . به نظر خودم در جلسات قبلي من در لحظه نبودم و فقط حضور فيزيكي داشتم و ذهنم در گير مسائل ديگري بود و نميتونستم آموزش ها رو به خوبي درك كنم و به قول راهنمام : نوبت باران محفوظ است . و بعد از جلسه حتمآ راهنمام برنامه و پله جديدم رو ميده و تا آن موقع ، زمان زيادي نمانده

به اميد موفقيت اعضاي كنگره 60

مسافر حسن