خداوند را روزی صـــد هزار بار شکــــر می کنم



سلام دوستان غزال هستم یک مسافر؛
این حکایت قصه تلخ من است من غزال، به خیال خود فرمانده و مادری دلسوز، اما در حقیقت فرماندهی نالایق، که با مصرف شیشه ،حشیش ،اکس و اسید طوق بندگی و اسارت برگردنم انداختم.
از آنجا که هر فرمانده ای مافوقی دارد من هم سرباز، عبد، عبید و بنده نفس اماره گشتم  و این نفس سرکش آن چنان اوضاع جسم و جان مرا به هم ریخت که تا چشم بازکردم نوزادی را در بغل خود دیدم با چشمانی زیبا و نافذ به من نگاه می کرد باور نمی کردم که مادر شده ام.
به جای اینکه نه ماه به نوزاد خود عشق بورزم، آرامش و تغذیه ای سالم داشته باشم تا حس خوب مادرشدن را تجربه کنم اما ... ، درتمام مدت 9 ماه انواع و اقسام اکس تازی، شیشه، حشیش و اسید را به جای تغذیه سالم و دعوا و جنگ و تنش و بهم ریختگی را به جای عشق و آرامش به فرزندم هدیه داده بودم.
من حس قشنگ مادری را تجربه نکردم و با اوضاعی بهم ریخته به زندگیم ادامه می دادم. من بزرگ شدن پسرم را با چشم ندیدم من اصلا"یادم نمی آید امیرعلی کی چهار دست و پا راه افتاد اصلا" کی اولین دندان را درآورد یا اولین جمله ای که به زبان آورد چه بود....
گاهی اوقات تصمیم می گرفتم از فردا مواد مصرف نکنم ولی من بنده آن بودم نه آن بنده من و این طوق را خودم با دستهای خود برگردنم انداخته بودم و رهایی از آن کاری سخت و دشوار بود و باز درخود غوطه ور می شدم و رویا می بافتم به خود که می آمدم می گفتم حالا یک بار دیگر مصرف کنم مگرچه می شود؟ آب که از سرگذشت چه یک وجب چه صد وجب.
من دومین فرزندم را درآغوش کشیدم. منتها فرق دومی با اولی دراین بود که درمدت 9 ماه و1 سال پس از به دنیا آمدن ارسلان هم چنان به امید یک روز مصرف کردن سپری شد و دوباره نفس سرکشم با حیله و نیرنگ جدید مرا اسیر خود نمود و من هم این اسارت را بی بهانه پذیرفتم و فرزند دومم را هم ناخواسته از طریق شیر آلوده کردم.
من فرماندهی نالایق برای شهر وجودی بهم ریخته ام بودم و  دائما" فرمان جنگ و ستیز صادرمی کرد، شبیخون می زد، اعصاب و روان اطرافیان را خرد می کرد.
وجودم پر از کینه و حسرت و نفرت شده بود و با کوچکترین حرفی بهم می ریختم . خلاصه کنترل اوضاع از دستم خارج شده بود حتی تا مرز جدایی از همسرم پیش رفتم .
هیچ کس ارزشی برایم قائل نمی شد؛ حرف هایم خریدار نداشت؛ اعتماد جای خودش را به شک و تردید داده بود. احساس پوچی مانند پیچکی تا عمق روح وجسم ریشه دوانده بود؛ سیرت وصورتم را احاطه کرده بود؛ به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم؛ ازخداوند گله می کردم که چرامن ...؟ مادروپدرم را مقصر این وضعیت پوچی می دانستم که چرا من را به این دنیا آوردند.
سرتان را درد نیاورم همه به نوعی همدردیم در باتلاقی که خود با جهل و نادانی بوجود آورده بودم، دست و پا می زدم و در حال غرق شدن بودم، تا اینکه معجزه ای عظیم درزندگیم رخ داد.
 تا آن روز معجزه و مفهوم آن را فقط درکتابها و آیات قرآن خوانده بودم ولی برای من به واقعیت پیوست.
شاخه ای سبز و قوی از درختی تنومندکه سالها با عشق وخدمت ریشه درخاک دوانده بود به سویم خم شد ومن با امید آن را چنگ زدم و الان که این حکایت تلخ ولی بس شیرین را برایتان می نویسم خداوند را روزی صد هزار بار شکر می کنم غزال هستم یک مسافر .
مسافری از تاریکی به سوی نور مسافری که به خودش قول داده فرمانبرداری خوب و بی چون وچرا باشد به خودش و دنیای اطرافش زمان بدهد، آموزش بگیرد، حرکت کند و به سمت ارزشها قدم بردارد، تجربه کسب کند و به حال خوش برسد و به اذن خداوند بتواند خدمت کند و در نهایت با دریایی از آرامش فرماندهی جسمش و روانش را دست بگیرد تا مادری لایق ، همسری خوب و فرزندی سالم وصالح شود بدهیها را پرداخت خسارتها را جبران و تخریبها را بسازد.
پس همه ما برای اینکه فرماندهی لایق شویم اول باید فرمان برداری بی چون و چرا باشیم. برای همین است که درکنگره می گویند باید سرت را با سر راهنمایت عوض کنید. به خود زمان بدهیم ، آموزش بگیریم و آن را به مرحله عمل درآوریم . تنها درآن شرایط است که فرماندهی عقل و جسم را در دست می گیریم و هر چه را که معقول باشد بگوییم شو می شود وهیچ وقت یادمان نرود که چه بودیم و به کجا رسیدیم .
راهنمای بزرگوارم خانم راضیه عزیز از زحمات شما بی نهایت سپاسگزارم . بر دستانتان بوسه می زنم و تا ابد شاگرد شما خواهم ماند و هیچ وقت از یاد نمی برم: غزال که بود و چه وضعیتی داشت و تنها شما توانستید سلامتی و رهایی را به من هدیه کنید.

نام: غـــزال
مصرف: شیشه ، اکس ، اسید
راهنما: سرکار خانم راضیه
روش درمان:D.S.T - با شربتOT (اپیوم تینکچر)
مدت سفر اول: 15 ماه

رهایی: 7 روز