مشارکتهای مکتوب . . .
" نقطه، سر خط ! "
برای آغاز باید مبدأ را دانست و برای ادامه، مقصد را ولی من مبدأ اکنونم را می دانم ولی برای ادامه، مقصدم را نمی دانم، برای حرکت از مبدأ و رسیدن به مقصد نیاز به پلی است به نام باور، آموختم با حرکت راه نمایان می شود، این را نیز آموختم که برای ایجاد هر ساختار باید تفکر نمود.
با تفکر ساختارها آغاز می شود و بدون تفکر هر آنچه هست رو به زوال می رود.
می خواهم بنویسم تا بیاموزم، آموزه هایی که نمی دانم ولی به آنها برای درست زندگی کردن نیاز دارم، اول ندانی را باید بدانم تا بدانی را بدانم.
می خواهم زنده بمانم، زنده بودنی که همیشه جاودان است و فراتر از جسم است، در حقیقت می خواهم از مردگی امروزم رها شوم و دوباره احیا شوم، احیای انسانی ام، احیای روح و روان و محبت.
احساس می کنم در سفر دوم معنی به خود رسیدن را بیشتر از هر لحظه نیاز دارم، برای زنده بودن و احیای دوباره روح و روان و جهان بینی ام باید آغاز کنم.
شصت و چهار روز است که به لطف و معجزه خداوند در کنگره 60 از بند مواد مخدر آزاد شده ام ولی در ادامه باید از بندهای آزاردهنده نامرئی دیگر که در روح، روان و بینشم حلقه تنیده نیز رها شوم و برای رسیدن به آرامش و حال خوش باید با بند های الهی پیوندی ابدی برقرار کنم، در کنگره آموختم بزرگترین معجزه حیات خود حیات است، پس باید دانست و آموخت.
پیمانی را دوباره آغاز می کنم با مکانی امن و مقدس، آن مکان کنگره 60 می باشد.
امیدوارم بتوانم رهجوی خوبی باشم و به خود و کنگره خدمت کنم.
آری، اکنون احساسی به من می گوید مقصدم کجاست و هدفم چیست، آری برای آغاز راه، تفکر کار خودش را کرد، معادلات و مجهولات را باید شناخت، تا بتوان با حل یک مجهول به حل آن معادله دست یافت و به دنبال آن مجهولات و معادلات دیگر زندگی را حل نمود، باید آغاز کرد، جابجا کردن کوه را از جابجایی سنگ ریزه ها باید آغاز کرد.
آموختم عقل مترجم حس است، عقل برایم این حس مجهول زندگی ام را این گونه ترجمه کرد: باید به نت چهاردهم زندگی برسم! می خواهم به نت محبت و عشق برسم شاید اشتباه ایستاده بودم، ورودی نگاهم واژگون بوده است، باید از بیرون خودم انتظار نداشته باشم و باید از درون آغاز کنم و آن آغاز محبت است، محبت به حیات و پیرامونم را باید آغاز کنم تا به حال خوش برسم.
آری آن باور، محبت است. محبت، این واژه آشناست، از کنگره آموختم آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است.
آری احساس می کنم تهی هستم، تهی از محبت و دوست داشتن، اگر آدمی از عشق و محبت سرشار باشد هیچ گاه نوای ظرف تهی را نمی دهد، بلکه نوای زندگی می دهد.
برای رسیدن به این مرحله مهم باید از پلی عبور کنم که سیزده پله دارد و به بیان دیگر به درک واقعی و مؤثر سیزده نت دیگر زندگی برسم تا کلید رسیدن به محبت را بیابم، باید تفکر کرد تا راه را بیابم و درست برداشت نمایم، این رمز رسیدن به حقیقت و موفقیت است.
باید تفکر کردن را بیاموزم، برای آموختن باید از دانایان راستین کمک بخواهم.
این را می دانم باید تمامی این چهارده مرحله یا وادی را برای رسیدن به خود طی کنم تا به خویشتن خویش نزدیک و نزدیکتر شوم، باید با صبوری ادامه مسیر دهم و در صبر هم بی صبری نکنم.
باید کوله بارم را در هر وادی پر و پرتر کنم تا در رسیدن به محبت کم نیاورم، باید صبور باشم و توکل به قدرت مطلق الله داشته باشم و راضی و تسلیم الله شوم، باید سرسپرده به آموزش های راستین کنگره باشم و در سفر دوم پیمانی مجدد با خود و خدای خود ببندم.
و در مرحله دوم سفر از سرمای ٦٠ درجه زیر صفر در صور پنهان عبور کنم، این بار همانند سفر اولم از گذرگاه های سخت عبور کنم و لنگر کشتی خود را بکشم و آگاهانه با چراغ راهنمایم گام بردارم، با صبوری در حرکت به بهاری نو در کیهان بزرگ هستی که در درون خود من است به سلامت برسم تا در آینده بتوانم خدمتگزار خوبی برای کنگره باشم.
این را آموختم که همه مطالب در درون و برون ماست که مانند قله های آتش فشان هستند، آرام و بی صدا، که اگر به آن توان حرکت بدهیم حتمأ می دانیم چه می شود خاصه در صراط مستقیم باشد.
باید خانه دل را تکانی بدهم تا زنگار از رخ برگیرد و قبای کهنه اندیشه ام را باید دور بیاندازم، باید برای تبدیل به پروانه شدن از پیله ای که دور خود تنیده ام بیرون بیایم، باید تغییر کنم.
تا این مهم را انجام ندهم ترخیص نخواهم شد و به باغ زندگی حقیقی نخواهم رسید.
باید آن کنم که فرمان است.
نویسنده: مسافر داریوش فتحی
منبع: وبلاگ نمایندگی مشهد

این وبلاگ بعنوان اولین وبلاگ گروهی کنگره60 از طرف بچه های لژیون آقای حسن بابائی راه اندازی شده و قصد دارد در زمینه " آموزش، پیشگیری، مهار و درمان اعتیاد " حرف های تازه ای رو برای تمام عزیزانی که به نوعی درگیر اعتیاد هستند بزند. ما دانستیم که توانستیم، شما نیز بدانید که می توانید